- نویسنده:مریم
- تاریخ:جمعه بیستم اردیبهشت 1392
- عنوان موضوع:
دسـتت را به من بده ...
هـوا , هـوای رقـص اسـت ...
رقـص مـُردگان , مـن مرده ام ...
مـرده ای مـتحرک , با مـن برقـص ...
|

صدا کن مرا صدای تو خوب است ,
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبیست
که در انتهای صمیمیت حزن میروید
در ابعاد این عصر خاموش
بیا تا برایت بگویم
چه اندازه تنهایی من بزرگ است.....
شیفتگی یعنی محو چشمان کسی شوی اما ندانی چشمهای او چه رنگی
هستند!
همیشه حرفهایی می ماند برای نگفتن
ومقصدهایی برای نرسیدن
آرزوهایی برای برآورده نشدن
وعشقهایی برای نورزیدن
اما همیشه خدایی هست برای پرستیدن...

تا بحال...
من شهر رشت و منظر گیلانم آرزوست
آن کوچه های تنگ خمیرانم آرزوست
آن دختران پاک دهاتی که جای جین
پوشیده اند چین چین تنبانم آرزوست
بازار شور ماهی و زیتون و باقلا
آن صحن پرگُل پیله میدانم آرزوست
مرغ سیاه بی نفس ...

چه کسی ترا بخاطر خودت دوست دارد...؟
چه کسی ترا بخاطر خودت دوست دارد...؟
به دنبال کسی باش که تو را به خاطر زیبایی های وجودت زیبا خطاب کند نه به
خاطر
جذابیتهای ظاهریت
------------------------------
who calls you back when you hang up on him
کسی که دوباره با تو تماس بگیرد حتی وقتی تلفنهایش را قطع می کنی
------------------------------
who will stay awake just to watch you sleep
.....

آפֿـريـטּ تـﮧ ωــيـگـآرـهـآيمـ ـ ــ رـــآ בر شيشـﮧاــے
פֿـوآـهـمـ ريـפֿـتـــ...
و بـﮧ בريــآ פֿـوآـهـمـ اَنــבآפֿـتـــ!!!
شـآيــב בر ωــآפـلـے בور פֿـآڪـωـتــر لـפـظــﮧـهـآيمـ
الهــآمـ بـَـפֿـش شـعــر בפֿـتـرــے شـونــב
ڪـﮧ ωـآلهــآωــتــ وآژه ــهـآيــش ...
בر گلـــو گيــر ڪرבه ــاَنــב

نمیدانم چرا تقدیر... من و تو را... به یک بازی دعوت کرد... تو می دانی؟؟؟
رابطه رو
تا شروع نشده واسه خودت شروع نکن
تا جدی نشده واسه خودت جدی نکن
تا عزیز تو نشده عزیز خودت فرضش نکن . . .


تنهایی زمانی است که کسی را از دست می دهی؛
اما یگانگی زمانیست که خودت را در می یابی …
::
::
نمی دانم دوستش دارم یا نه؟!
با هم قدم میزنیم
چــقدر دزدیــدنِ نگــاه ِ تــو
از چشــمان ِ تــو
لــذت بخــش اســت!
گــویــی تیــله ای
از چشــمم بــه دلــم مــی افتــد!
بـــانـــو!
بــا مــردی کــه تیــله هــای
بسیــار دارد،
مــی آیــی؟
