• نویسنده:مریم
  • تاریخ:دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲
  • عنوان موضوع:
آدمها مثل کتابند ، برگرفته از مطالب مختلف.
از روی بعضی ها باید مشق نوشت ، از روی بعضی ها جریمه.
بعضی ها را باید چند بار خواند تا مطالبشان را درک کرد ، ولی بعضی ها را باید نخوانده کنار گذاشت.

مریم صفائی , nilofargil


نظرات:



مرا آن دلبر پنهان همی‌گوید به پنهانی

 

مرا آن دلبر پنهان همی‌گوید به پنهانی
به من ده جان به من ده جان چه باشد این گران جانی
یکی لحظه قلندر شو قلندر را مسخر شو
سمندر شو سمندر شو در آتش رو به آسانی
در آتش رو در آتش رو در آتشدان ما خوش رو
که آتش با خلیل ما کند رسم گلستانی
نمی‌دانی که خار ما بود شاهنشه گل‌ها
نمی‌دانی که کفر ما بود جان مسلمانی
سراندازان سراندازان سراندازی سراندازی
مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانی
خداوندا تو می‌دانی که صحرا از قفس خوشتر
ولیکن جغد نشکیبد ز گورستان ویرانی
کنون دوران جان آمد که دریا را درآشامد
زهی دوران زهی حلقه زهی دوران سلطانی
خمش چون نیست پوشیده فقیر باده نوشیده
که هست اندر رخش پیدا فر و انوار سبحانی
مولانای جان


نظرات:



زیبایى این است

 
زیبا بودن این است
كه براى چه زندگى مى كنید و معناى شما چیست...
زیبایى...قلب شماست
و آنچه كه باعث خاص شدن شما میگردد.
زیبایى همان خصوصیات كوچكى است
كه هویت شما را تشكیل مى دهد
زیبایى یعنى مبارزه با مشكلات
و زندگى كردن صادقانه در مسیر فكر
زیبایى این است

نظرات:



ﻋﺸﻖ ﺳﺎﺯﺩ ﭘﺎﻛﺒﺎﺯﺍﻥ ﺭﺍ ﺷﻜﺎﺭ

 

ﻋﺸﻖ ﮐﯽ ﻫﻤﮕﺎﻡ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﺎ ﻫﻮﺱ
ﭘﺨﺘﻪ ﮐﯽ ﺑﺎ ﺧﺎﻡ ﮔﺮﺩﺩ ﻫﻤﻨﻔﺲ

ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻛﻔﺮ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﭼﻪ ﻛﺎﺭ
ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻭﺯﺥ ﻭ ﺭﺿﻮﺍﻥ ﭼﻪ ﻛﺎﺭ


ﮐﯽ ﺑﻪ ﺩﺍﻡ ﺁﺭﺩ ﭘﻠﻴﺪ ﻭ ﻧﺎﺑﻜﺎﺭ

ﺯﻧﺪﻩ ﺩﻝﻫﺎ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ، ﻣﺴت
ﻣﺮﺩﻩ ﺩﻝ ﮐﯽ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺁﺭﺩ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ


نظرات:



لایق وصل بود و در خور عشق....

 

دل دیوانه باز بر در عشق

به دمی درکشید ساغر عشق

باز جانم به مهر دربند است

مهره گرد آمده به ششدر عشق

کرد بازم مشام جان خوشبو

نکهتی از بخور مجمر عشق

وه! که ناگه بسر برآید باز

دیگ سودای ما بر آذر عشق

نامهٔ دوست زیر پر دارد

در هوای دلم کبوتر عشق

حسن روی تو می‌رباید دل

ورنه دل را نبود خود سر عشق

گر عراقی بدی خریدارت

لایق وصل بود و در خور عشق....


نظرات:



نیلوفر

 

"گل نیلوفـــر"و مرداب سخنها دارند
صد راز درون نهفته باما دارند
این جامعه مرداب شده است میبینی؟
می باش تو "نیلوفــــر" خوش ایینی
آیا بشود جمله شویم "نیلوفـــــــر"؟
مرداب شود چشمه جاری بستر
وانگاه گلستان بشود این مرداب
گلهای دگر سر بکشند از غرقاب...


نظرات:



شاید که نگردانی

 

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی

چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم

تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم

تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی

من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

در سینه سوزانم مستوری و مهجوری

در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی

من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

از آتش سودایت دارم من و دارد دل

داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم

کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟

روی از من سر گردان شاید که نگردانی


نظرات:



ساقی بده پیمانه ای ...


 

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند

بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند

 
زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم

غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند

نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد

 
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند

سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا

 وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند

بستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهی

یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند


نظرات:



تنهای شجاع

 

"فقط عشق به شما شجاعت تنها بودن می دهد …"
.
.
آری
من یک تنهای شجاعم


نظرات:



اجازه نده


نظرات:



افکار شاد

 

 

اغلب مردم تعریف و تمجیدها را ظرف چنددقیقه فراموش می‌کنند اما یک اهانت را سال‌ها به‌خاطر می‌سپارند. آن‌ها مانند آشغال‌جمع‌کن‌هایی هستند که هنوز توهینی را که مثلا بیست‌سال پیش به آن‌ها شده با خود حمل می‌کنند و بوی ناخوشایند این زباله‌ها همواره آنان را می‌آزارد.
برای شادبودن باید بر «افکار شاد» تمرکز کنید
و باید ذهن خود را از زباله‌هایِ تنفر، خشم، نگرانی و ترس رها کنید.



نظرات:



بــــــــــودن دلیل میخواهد...

بــــــــــودن دلیل میخواهد...
وماندن دلیــــــــــل محکمتر....
نمیشود بی دلیل ماند......
باید کسی باشد که محــــــــــکم بندت کند به خودش....
به زندگی....
بایــــــــــد صدایی باشد ک صدا بزند نامــــــــــت را.....
و تو برگردی ب سمــــــــــت زندگی......
باید کسی باشدکه دستــــــــــهایت رامحکم بگیرد
در دستانش......
تا تاب نخوری بین این همــــــــــه بلا تکلیفی
باید یک آغوش گرم باشد ک تو را
سهم خود کند.....
باید یــــــــــک نفر باشد.....
یک دلیل محــــــــــکم براے زندگی.....

 

 


نظرات:



باردارِ خاطرات که میشی‌...

 

باردارِ خاطرات که میشی‌
هوس آغوش هم می‌زنه به سرت
همه چیز بو میده
آدم‌ها بو میدن
اتاق ها
عکس ها
کافه ها
کوچه‌های بن بست پشتِ درخت ها


نظرات:



من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .

 

بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم
و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم

..............................


نظرات:



بیایید...

 

بیایید کتاب بخوانیم
و برقصیم !

این دو هیچگاه ضرری به کسی
نخواهند رساند…

ولتر


نظرات:



من بودم و دوش...

 
من بودم و دوش ، آن بت ِ بنده نواز
از من همه لابه بود و از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه گنه ... حدیث ما بود دراز ..

"مولوی"

نظرات:



آهای همسفر شعرهای پاییزی

 
 
آهای همسفر شعرهای پاییزی
در استکان غزل چای گرم می ریزی؟
ببین صدای سکوتم گرفته مثل دلم
بیا به خاطر من حرف تازه ای، چیزی
بگو که شوق شکوفایی ام شکوفه دهد
و باورم بشود از بهار لبریزی
نگاه کن به نگاهم بگو که یادت هست
که هفت ثانیه قبل از طلوع برخیزی
و هفت بار بگویی که باز عاشق باش
و هفت آینه در هفت شب بیاویزی
چهل غزل به چهل صادقانه هدیه کنی
و از هر آن چه به جز عاشقی بپرهیزی!
صدای باد می آید، کجاست برگ عبور؟
به روی شانه ی افرا؟ چنار؟ تبریزی؟
و یا به روی زمین، زیر پای سادگی ات
کنار دفتر این شعرهای ناچیزی
که پاره های دل و تکّه های روح من اند
و یادگاری باران خاطر انگیزی
که بر سطوح سخن های خشک می بارید
و می سرود غزل شعرهای پاییزی!

نظرات:



محتاج صاف بودنم ، آئینه خاطرم

 

معشوق میپرستم و چندی ست کافرم
مجنون تبارم و به بیابان مجاورم
وقتی قرار داشته باشم ببینمت
هربار غسل میکنم انگار زائرم
هربار در محل عبور تو آمدم
گفتند عاشقت شده ، گفتی که عابرم
من عاشقم ، مکدر اخمت نمیشوم
محتاج صاف بودنم ، آئینه خاطرم
پرسیده ای چکاره ام و چیست حرفه ام
تا چشم های مست شما هست ، شاعرم
من کوله بارم عشق و نیازم رهایی است
اما کسی نشد که بفهمد مسافرم...


نظرات:



بهتر است لبخند بزنى و رد شوى...

 

میدانى چیست.....!
یك وقت هایى باید خودت را به بی خیالى بزنى...
بی خیال تمام آدم هایى كه دوستت ندارند!
بی خیال تمام كار هایى كه مى خواستى بشود...ولى نشد!
بی خیال تمام زخمهایی كه خوردى!
بی خیال هر كس كه امروز وارد زندگی ات شد و فردا رفت!
بی خیال تلاش هاى بى نتیجه ات...،دوست داشتن هاى بى ثمر ات!
وقتى كسى دوستت ندارد اصرار نكن!
وقتى كسى برایت وقت ندارد خودت را به زور در برنامه هایش جا نده!
وقتى كسى نمى خواهد تو را ببیند پا پیچش نشو!
زندگى همین است!شاید تو براى همه وقت بگذارى ولى قرار نیست همه دوستت داشته باشند و برایت وقت داشته باشند......
شاید بهانه هایشان براى فرار ، تو را قانع نكند....
"گاهى ...
بهتر است لبخند بزنى و رد شوى...
بگذار فكر كنند که نمی فهمی ...


نظرات:



تکه یخ را گرمی ِ "عشق" آب کرد...

 

 

تکه ای یخ عاشق خورشید شد...
گفت ای خورشید من، برمن بتاب...

بی تو از سرمای خود یخ میزنم...
میخورم درخود همیشه پیچ وتاب...

با نگاه گرم و زیبایت بیا...
روزهایم را کمی شاداب کن...

بوسه های نرم گرمت را فقط...
برسرو بر روی من پرتاب کن...

گفت خورشید، ای یخ زیبای من...
عمرتو اینگونه پر پر میشود...

دوستی بامن برایت خوب نیست...
عمر ِ کوتاه تو کمتر میشود...

صحبت خورشید، یخ را آب کرد...
بیشتر آشفته و بی تاب کرد...

نور خورشید و هوای گرم، نه...
تکه یخ را گرمی ِ "عشق" آب کرد...


نظرات:



یکی از همین روزهاست که...

 

 
یکی از همین روزهاست که
حال َت خوب می شود؛
عادت می کنی به دوری؛
به مدام دلتنگی ...
به فاصله...
به سکوت...
به تنهایی...
صبح یکی از همین روزها،
از خواب بیدار می شوی و
در آینه برای خودت شکلک در می آوری
و می گویی:
"چه حالم خوب است...چه صبح ِ زیبایی !! "

 


نظرات:



گاه آدم، خود آدم، عشق است

 

گاه آدم، خود آدم، عشق است
بودنش عشق است.
رفتن و نگاه كردنش عشق است.
دست و قلبش عشق است.
در تو عشق مى جوشد ، بى آن كه ردش را بشناسى ،بى آن كه بدانى از كجا در تو پیدا شده،روییده،شاید نخواهى هم .شایدبخواهى و ندانى. نتوانى كه بدانى.
عشق، گاه همان یادكمرنگى است از وجود كسى كه چنان نمى شناسیش. بوى آنى كه بو ندارد؛اماحسش مى كنى،با تمام آنچه كه در وجودت نهفته حسش مى ك نى،پس بى گمان هست.
چه بشناسى و چه نشناسى اش..


نظرات:



و تو مے شوے همـہ ے من !

 

فَـهُــوَ حَـسـبُه کـہ مـے خوانم
انگار کسے دستے بـہ قلبم مے کشد
و من آرام مے شوم
انگار کسے مے گوید :
" خیالت راحت ! من هستم "
و من تمام دلشوره هایَم را مے سپارم بـہ باد
انگار همـہ برایم مے شود تو و تو مے شوے همـہ ے من !


نظرات:



سرزمین سادگی ها…

گاهی عکس ها دعوت نامه ای می شوند
برای سفری خیالی به آرزوهایت ، نداشته هایت
به سرزمینی بین آنچه که هستی
و
آنچه که بودی …
به سرزمین سادگی ها…
 
 

نظرات:



ﺍﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ...


ﺍﺯ ﺳﻮﺳﮏ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﻢ،
ﺍﺯ ﻟﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﺜﻞ ﺳﻮﺳﮏ ﻧﻤﯿﺘﺮﺳﯿﻢ!

ﺍﺯ ﻋﻨﮑﺒﻮﺕ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﻢ،
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﻮﻥ ﺗﺎﺭ ﻋﻨﮑﺒﻮﺕ ﺑﺒﻨﺪﻩ ﻧﻤﯿﺘﺮﺳﯿﻢ !

ﺍﺯ ﺧﻮﺏ ﺳﺮﺥ ﻧﺸﺪﻥ ﺳﺒﺰﯼ ﻗﻮﺭﻣﻪ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﻢ،
ﺍﺯ ﺳﺮﺥ ﮐﺮﺩﻥ ﺁﺩﻣﺎ ﺍﺯ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻧﻤﯿﺘﺮﺳﯿﻢ !

...............................


نظرات:



معطــر بـه عطــر بهشتـی …

 

رنجهـایــم را داخل کیـسـه ریـختــم و دم در گــذاشتــم اما ،

فرشتگان بـــرایـم باز فرستــادند

معطــر بـه عطــر بهشتـی …

تا هرگز یادم نرود روزی همین رنجها بود که راه نجات را به من آموخت

همین رنجها بــود که راه درست زیـستن را بـه من هــدیــه داد

رنجهــایــم را بوسه میـــزنــم و در صنــدوق گنجهــایـم میگــذارم

گــذر زمــان جـواهــرشــان میکنــد


نظرات:



چه هرمی درنگاهت هست

  • نویسنده:مریم
  • تاریخ:چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴
  • عنوان موضوع:

 
 
,,یاران,,
خنک آیی,دلت باران
شوی همگام با یاران
سرت بالا,سرم بالا
نه رسوا,چون گنهکاران
چه هرمی درنگاهت هست
نفهمیدند بیداران
بشو بیگانه بیگانه
تمسخرهای هشیاران
کسی از ما ندزدیده
جسارتهای دلداران
بیا مستم ز بویت گل
شکستم جام میخواران
چنان با عشق می آیی
شوی درمان بیماران
تو سرخی یت نبین,لاله
شرابی خون دلداران
 

نظرات:



به جنگ نادرستی ها شهامت است و پروا نیست

  • نویسنده:مریم
  • تاریخ:چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴
  • عنوان موضوع:

 
پس از ابتلای احمد شاملو به عارضه ی مرض قند و قطع شدن پایش بر اثر این بیماری ، سیمین بهبهانی این غزل را برای او سرود :
 
 
عزیزتر ز جان، احمد! دویدن تو با پا نیست
به پای شعر می پویی؛ مگو که پای پویا نیست
تو مرد مرد مردانی، دلیل رهنوردانی
به پای دل دلالت کن که پای تن توانانیست
بلند قامت سبزت به شعر جلوه می بخشد
چرا که سرو بستان را چنین زبان گویا نیست
مگو سخن ز بیماری که شعر تندرستت را
به جنگ نادرستی ها شهامت است و پروا نیست
بلا، مهیب و وحشتزا اگر چه تند می راند
بگو عنان بگرداند کزو تورا محابا نیست
گریز آهوان دیدی بدان گریز خندیدی
تو شیر بیشه زارانی گریز از تو زیبا نیست
بمان که دفتر ما را هنوز خط عنوانی
کسی که با تو دارد دل به هیچ دیده تنها نیست
سیمین بهبهانی

نظرات:



دنیا را پیچیده کرده اند

  • نویسنده:مریم
  • تاریخ:چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴
  • عنوان موضوع:

 
دنیا را پیچیده کرده اند و سخت،
انسانهایی که بوی سادگی نمی دهند...
برای شادی و لذت هزار بهانه می خواهند...
آرامش،رویا شده است،
عشق،شرطی..
محبت معامله شده است،
گذشت و بخشش منت..
معیارها عوض شده است،
ملاک ها پوچ و بی ارزش..
فقط با مرگ به خود می آییم،
و میفهمیم دنیا ساده بود و کوتاه
سختش کردیم...
 

نظرات:



عشق را مدعی شده ای برای چه؟

  • نویسنده:مریم
  • تاریخ:چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴
  • عنوان موضوع:
 
 
اینقدر بیتاب و بیقراری برای چه؟
مدام در تب و تابی برای چه؟
اندکی تأمل،اندکی درنگ کن،
اینگونه از من گله داری برای چه؟
درد داری و درد مرا نمیفهمی،
از من اینهمه انتظار؟آخر برای چه؟
نگاه و چشم و لب و ابرو بهانه است،
عشق را مدعی شده ای برای چه؟
از من نخواه که به پوچی بها دهم،
خود را به دست خود گرفتار کنم برای چه؟
عمریست که این حرف و غزلها شنیده ام،
یکبار اشتباه کرده ام،دوباره برای چه؟
جمع کن بساط عاشقی و از سرای ما بگذر،
بیهوده نشسته ای به انتظار برای چه؟/.
(ف.شکیب نیا)
 

نظرات:



اخرین مطالب